تبليغاتX
مجال اندیشه و روزمرگی

ساده مثل زندگی

          وقتی از مدرسه با مادرم به خانه بر میگشتیم، به مادرم گفتم خبر خوشی برایم نداری.مادرم گفت :البته که دارم.من خوشحال شدم.فاصله ی بین مدرسه ام تا خانه ام زیاد نبود.وقتی به خانه رسیدیم من گفتم پس آن خبر خوش چیست؟مادرم گفت شب به تو نشان می دهم.وقتی که شب شد من که دیگر خیلی خسته بودم می خواستم بخوابم، اما مادرم گفت بذار بهت نشان بدهم.وقتی آن را به من نشان داد خوابم پرید.آن برایم چند تا ماهی خریده بود.من آنشب از خوشحالی خوابم نبرد.
پایان(با تاکید نویسنده)

 

به همین سادگی(با ارفاق ۶ خط)

این داستانیست که دختری که از زمان یادگیری خواندن و نوشتنش  فقط یک سال گذشته  نوشته است.چند خطی که شاید همبازی او در محیطی بودند که کسی حرف های ساده ی او را  در پیچیدگی شعورشان نمی فهمید .

           دلم می خواست بیشتر (خیلی بیشتر) از این ها می نوشتم ولی مطمئنم حرف های من دفاعی ضعیف در برابر زیبایی زندگی است.

    بایدی در این چند خط نیست     فقط آنچه هست که باید باشد.

اوج هنر در درک سادگی ست.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


          امبرتو    د

امبرتود یک فیلمنامه ی نمونه ای از چزاوه زاوانتی و یک فیلم نمونهای از جنبش نئورالیسم است،هر چند این که این جمله ابدا خاص بودن این فیلم را (حتی در میان فیلم های نئورالیستی)خدشه دار نمی کند.زاوانتی در این فیلم چنان آشکارا از سنت های مرسوم فیلنامه نویسی کلاسیک هالوود فاصله می گیردکه قابل تصور نیست.فیلم در باره ی پیر مردی است و یک سگ(و شاید یک مستخدم)،همین.تقریبا داستانی به معنای متعارفش در کار نیست و هنر زاوانتی و دسیکا بیشتر به چشم می آورد.تمام فیلم تشکیل شده از جزیئات زندگی آن پیرمرد مستاصل و تنها،و فیلم بدون استفاده از جذلبیت های مرسوم فیلم های دیگر_رمانس های عشقی،کشمکش های فیزیکی،تعلیق،وغیره_صرفا به کمک هیمن جزئیات جلو می رود.البته تعلیق های فراوانی در فیلم است،منتها نه به معنای سنتی آن،بلکه این حا تعلیق فقط بر سر آن است که آیا سگ پیرمرد را پیدا می شود؟آیا سرانجام مهمان های صاحب خانه می روند؟آیا پیرمرد سرانجام گدایی خواهد کرد؟

فیلم موفق می شود که انتظار های متفاوتید را در تماشاگر بر انگیزد، و اگر کسی خودش را با این نوع سینما کوک کند می تواند به اندازه ی فیلم های سرگرم کننده ی معمولی ،و حتی بیشتر از آنها از فیلم لذت ببرد.

فیلمنامه بی شک با نگاهی ایدئولوژیک نوشته شده،روابط آدم ها خشک و رسمی است و خوشبختی و خوش گذرانی قشر های مرفه تر به سخره گرفته شده.با این حال آنچه فیلم را از افتادن در ورطه ی بیانیه سازی نجات می دهد،جزیئات است.فیلم عملا از این نظر از نمونه های دیگر جنبش نئورالیم جلوتر میرود و کشمکش های دراماتیک را به حداقل می رساند.در نتیجه برخی صحنهد ها _ زیبا ترین صحنه های فیلم_صرفا بر خود متکی هستند: مثلا صحنه ای که ماریا_مستخدمه خانه _صبح از خواب بلند می شود ، به آشپزخانه می شود،قهوه درست می کند و بعد تنها می نشیند و بازیگوشانه پایش را به طرف در قفسه ی ظرف هها دراز می کند تا در را ببندد.صحنه ای که آدم می توانددر یک فیلم آوانگارد متاخر تر سراغ بگیرد.

فیلم بسار تلخ است،همانطور که از یک فیلم نئورالیسمی ناب می توان انتظار داشت.اما پایان فیلم تمام در ها را نمی بندد.اینجا نیز چون دزد دوچرخه کوسویی از امید_پیوند دوباره ی پیرمرد و سگش _به چشم می خورد.

امبرتود اکنون،بعد از نیم قرن همچنان تماشایی است، حتی جدا از اهمیت تاریخ سینمایی اش.هنوز هم می توان آنرا تماشا کرد و تحت تاثیر جزیئات وقایع و روابط قرار گرفت]یا در واقع عدم رابط[ میان آدم ها قرار گرفت.

و این بیش از هر چیز مدیون نوع فیلم(نئورالیسم) و فیلمنامه آن است.

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |