آزادی!
کدام آزادی؟
حاصل این تخم ، پرنده ایست که پرواز نکرده و آزادی را ندیده تا با قفس مقایسه اش کند
این پرنده به پرواز فکر می کند اما فقط فکر می کند

فکر می کنم حرفی که در پس این عکس هست را باید با چندین صفحه کتاب زد و یا ده ها دقیقه فیلم
یک تصویر به زبان شیوا بیانگر تمام آن چیزی که باید باشد هست.

چقدر زود فراموش شد تمام حرف های این عکس.
چه قدر فاصله افتاده است بین این دو نفر. فاصله ای عمیق.
وقتی به کتاب فروشی رفتم و از مسئول قفسه ها سراغ کتاب های شریعتی و مطهری را گرفتم مرا به سمت آثار دکتر شریعتی راهنمایی کرد و گفت از استاد مطهری اثری نداریم.
با این که حدس می زدم ولی باز هم تعجب کردم
چقدر زود روشنفکران ما فراموش کردند مطهری یک فیلسوف و منطق شناس بود .
چقدر زود مطهری به خاطره لباسش مطرود جامعه اندیشمند شد.
چقدر زود فراموش شد که او دوست شریعتی و همراه او در اداره ی حسینه ی ارشاد بود.
و آنطرف هم
چقدر زود مسجدی ها فراموش کردند شریعتی خالق اثری است چون فاطمه فاطمه است
چقدر زود فراموش شد الگوی و اسطوره واقعی در دید دکتر حسین است
چقد زود او به خاطره لباسش از دید دین گرایان افتاد و چهره ی تحریمی حسین شناسان شد.
این عکس یاد آور یک ایدئولوژی است
ایدئولوژی که هم شریعتی و هم مطهری به آن تعلق دارند .
کافه - با سوسن شریعتی

در حاشیه عكسی كه یك مرد نپالی را در حال جمعآوری عسل در ارتفاع به تصویر میكشد
به خاطر یك مشت عسل، رودرروی زنبورها!
تكنیكهای باستانی شكارچیان در هیمالیا برای جمعآوری عسل از كندوهای بزرگترین زنبور جهان، Apis laboriosa، در نقاشیهای روی دیواره غار كه به 12 هزار سال پیش تعلق دارد، به تصویر كشیده شده است. شكارچیان عسل از نردبانهای خیزرانی تا ارتفاع بیش از 30 متر بالا میروند تا از یك شان بزرگ عسل كه این زنبور زیر لبه پیشآمده صخرهها میسازد، عسل جمع كنند.
از آنجا كه كندوی این زنبورها فقط از یك شان تشكیل میشود، دسترسی به مقادیر زیاد عسل برای شكارچیان انسانی متجاوز نسبتا آسان میشود. از آنجا كه معلوم شده پرورش تجاری این زنبورها در كندوهای جعبهای غیرممكن است، بعید است كه این روشهای افسانهای شكار عسل در آینده با تغییر چندانی همراه باشد.
سوسن شریعتی :بیایید واقع بین باشیم. ناممكن را بخواهیم!
چه گه وارا
مگر میشود هم واقع بین بود و هم ناممكن را خواست؟ این دو، همیشه در برابر هم صف كشیدهاند: واقعیت از این سو و ناممكن از سوی دیگر. واقعیتگرا به دنبال امر شدنی است، با كمترین خطر و بیشترین شانس موفقیت. محاسبه سود و زیان، ارزیابی عقلانی امكان و اقتدار خود و دست آخر محدود ماندن به موجود از مشخصات اصلی واقع گراست. آدم واقعگرا را جان به جان كنی امكان ندارد بابت یك ذره عسل این همه تعلیق میان زمین و آسمان را بپذیرد و این همه زنبور آماده نیشزدن را نادیده بگیرد. كارد میزند به شكمش و افسار هوسهای پر دردسر را میبندد. در همان پایین میپلكد و با هرچه پیدا كند شكمش را پرخواهد ساخت .
گیاهی از این بر، میوهای از آن بر، شكاری و... دلخوش به اینكه هنوز زنده است گیرم بیشهد شیرین ِ چیزی دیگر، جوری دیگر.آدم واقع گرا عطای آن شیرینی را به لقایش میبخشد. به اندك بسنده میكند و احتمالاً از همان پایین، شروع میكند به خندیدن به ریش این احمقی كه زمین و آسمان را به هم دوخته، زندگیاش را بازیچه قرار داده برای بدست آوردن ناممكنی كه اصلاً بدست آوردنش معلوم نیست:
- عسل را برای چه میخواهی؟برای خوردن؟ قبل از خوردن، مردهای! آدم بیعقل. اگر بند پاره شود؟ اگر زنبورها بر سرت بریزند؟ اگر...
-اصلاً گیرم به عسل رسیدی و خوردی . خوب كه چی؟چه فرقی كرد؟ یك كم شیرینتر، كمیمتفاوتتر. به این همه ریسك میارزید؟همین علف و سبزی و میوه وگوشت موجود چه بدی داشت؟
-اگر افتادی پایین و بر سر ما آوار شدی چی؟ ما چه گناهی كردیم؟با بالا رفتنت جان مایی كه این پایین ایستادهایم را هم به خطر انداختهای.
اما آدم خیالاتی و شكمو به این حرفها گوش نمیكند. ناممكن را میخواهد و مجبور است به پذیرش ریسك. دو راه برایش میماند یا چشم بپوشد از عسل - با حسرتی – و منتظر شرایط مساعد و امكانات و مثلاً رشد تكنولوژی در سرزمین خود بماند یا اینكه برای بهدست آوردنش به دنبال خلق تكنولوژی جدید با امكانات موجود باشد.
آن كندوی نشسته بر ارتفاع، منشاء فعال شدن تخیل ِ این مانده بر زمین است. آن كندو ساخته ذهن او نیست، نه توهم است، نه سراب، فقط كمیدور است و رسیدن به آن كمیسخت. میبینی كه این آدم خیالاتی اما واقع بین،خیلی هم بیگدار به آب نزده است. هم حساب ارتفاع را كرده و هم حساب زنبورها را. برخلاف تصور واقعگرایان، با واقعبینی تمام از همه امكانات موجود استفاده كرده است منتهی بر خلاف آنان، برای صعود.
كندوها همین جایند گیرم دور . یك جو تخیل، كمی جسارت كافی است تا بشوند در دسترس. و حالا آن طفلكیها در آن پایین ماندهاند بیعسل و این یكی دو قدم دیگر مانده تا بچشد شهد شیریناش را. از ارتفاع نترسیم. این نپالیِ گرسنه همین را میخواهد بگوید.
کافه - با رضا کیانیان

رضا كیانیان: پیشاپیش معذرت میخواهم. چون من عاشق و شیفته فیلمهای تخیلی، كارتون خندهدار، ترسناك، بزنبزن، پلیسی و عاشقانه هستم. خیلی زیاد قصه و ماجرا دوست دارم.
دوست دارم وقتی فیلم میبینم، فیلم مرا ببرد به هر جا كه میخواهد. پیش از شروع فیلم اختیارم را به فیلم سپردهام. دوست ندارم همزمان با تماشا فكر كنم. اما به هرحال روشنفكرم. روشنفكریام را میگذارم بعد از تماشا. بعد از تماشا فكر میكنم. تحسینها و خردهگیریهایم همیشه بعد از فیلم به سراغم میآیند. چه بهتر!
فیلم زیاد دیدهام. از زمان سینمای صامت دیدهام تا امروز. باز هم خواهم دید.
پدرم تماشاگر حرفهای سینما بود. پسرم هم تماشاگر حرفهای سینماست. خیلی دوست دارم فیلم را به همراه كس دیگری ببینم. در كودكی با پدرم میدیدم. در نوجوانی با برادرم. در جوانی با دوستانم. بعد از ازدواج با همسرم و سالهاست كه با پسرم میبینم.
با هایده – همسرم – زیاد همسلیقه نیستم. او فیلمهای روشنفكرانه دوست دارد. البته من طبق وظیفه فیلمهای روشنفكرانه هم میبینم. چون باید در میان دوستان روشنفكرم جوابگو باشم. باید بدانم در دنیای سینما چه اتفاقاتی افتاده. باید از پیشروان حرفهام خبردار باشم. اما با علی- پسرم- فیلمهای مورد علاقهام را میبینم.
البته چند سالی است او فیلمهایی میبیند كه من علاقهای به آنها ندارم. مثل سری فیلمهای saw. راستش را بگویم قبلا این فیلمها را میدیدم ولی چند سالی است دیگر دوستشان ندارم. چون پر از خون و دل و رودهاند. به نظر من كثیفند. فیلمهایی از كودكی به یادم ماندهاند. مثل همه میكیماوسها كه آن موقع بهشان میگفتیم: موسیقلمی یعنی مضحك قلمی كه ترجمه كارتون یا انیمیشن بود.
کافه - با بهاره رهنما
به یادداشت های این چنینی به شدت علاقه مندم.
این چند مروری کوتاه بر دقایق زندگیست. لحظه فرزند بودن و مادر.لحظه مادر شدن و فرزند.لحظه مادر بزرگ شدن و ...
رهنما ایتقدر زیبا از گذر زمان گفت که من همه چیز را یادم رفت !
چقدر فهم لازم است تا بفهمیم زندگی چیست؟

بهاره رهنما:
دوباره و بعد از گذشت سالها از نوجوانیام «گلهای آفتابگردان» را دیدم با بازی سوفیا لورن و مارچلو ماسترویانی. همان اول فیلم به این فكر كردم كه 34سالگی سنی است كه باعث میشود فیلم را با دقت بیشتری حداقل برای كار خودم (بازیگری) دنبال كنم و روی نقاط تكنیكی فیلم بیشتر دقیق شوم. فیلم دوبله بود و دیالوگها چنان بجا و دقیق ترجمه شده بودند و صداهای جاودانی دوبلورهای 30 سال پیش (كه به گمانم از آن دورههایی بود كه دیگر تكرار نشد) همچنان برایم جذاب و دوست داشتنی بود. اما فكر كردم كه دیگر مثل دفعه قبل كه در 16 سالگی و روی نوار بتامكس و VHS (یادم نیست كدامشان) فیلم را دیدم و دو روز تب كردم و با چشمهای سرخ شده ماندم در خانه و مدرسه نرفتم، دیگر از این اتفاقها خبری نیست.
بعد از دیدن فیلم، مادرم، به خاطر این كه من شعور كنترل احساساتم را ندارم یك هفته ویدیو را جمع كرد و در كمد گذاشت. دیگر برادر و خواهرم هم ایران نبودند كه برای فیلم دیدن به دادم برسند. خلاصه فكر كرده بودم با قلب آرامتری فیلم را میبینم. البته همینجا این نكته را هم اضافه كنم كه گمراه نشوید و فكر كنید من از آن نوجوانهایی بودم كه سرم همهاش در كتاب و فیلم باشد، نه، اینقدر هم سربهراه نبودم اما آخر دیدن بعضی فیلمها مزه خودش را داشت و «گلهای آفتابگردان» از همان فیلمها بود. مثل «زنبق دره»، «پرندهخارزار»، «صبحانه در تیفانی»، «بانوی زیبای من»، «برخورد كوتاه» و «كازابلانكا»ی محبوب من. این بار هم فهمیدم كه آدم غیرقابل كنترلی هستم.
ادامه مقاله در ادامه مطلب
ادامه مطلب


