تبليغاتX
مجال اندیشه و روزمرگی
  کافه ـــــــ آنتوان دوسن تگزوپري

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:

یک مار بوآ که دارد حیوانی را می‌بلعد

تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند».

این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:

نقاشی شماره‌ی یکم — مار شبیه به کلاه

شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟

نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

نقاشی دوم — مار و فیل درونش

بزرگ‌ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام یخ‌شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند.

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


 

 

از گذر زمان میترسم

 

خیلی زیاد

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


کافه ــــــــ با فروغ فرخزاد

گاهی اوقات فکر می کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است اما ادم تنها در برابر همین قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند.یک مسئله ایست که هیچ کاریش نمی شود کرد.حتی نمیشود برای از میان بردنش مبارزه کرد.فایده ای ندارد.باید باشد.خیلی هم خوبست.

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


چند روز پیش اتفاقی با رها آشنا شدم.رفته بودم محل کار خالم که بهش سر بزنم رها هم اونجا بود.خیلی خوشحالم که رها و دیدم.وقتی اومد به خالم  گفت:میدونی الان چی شد؟؟داشتم میومدم اینجا نزدیک بود ماشین منو بزنه

همچین با آب و تاب تعریف کرد که بیا و ببین

من رو صندلی سمت راست خالم نشسته بودم و رها رو صندلی سمت چپ.از اتفاقات اکشن چند وقت پیش می گفت که نیشا خورد به سوگل بعد سوگل هم خورد به رهاو رها افتاد.موهاشو نشون خالم داد،خالم بهش گفت:موهاتو کوتاه کردی؟و بحث رفت رو موهای رها

رها هشت سالش بود ولی تو کلاس اول درس میخوند امیدوارم شما هم مثل من اشتباه نکرده باشد اخه رها یه سال دیر به مدرسه نرفت بلکه یه سال زود به دنیا اومد اینو خودش بهم گفت

کم کم منو رها هم کلام شدیم.بحث ما به یه نقطه ی اشتراک رسید ،،شنا

میگفت براش نفس گیری خیلی سخته،یه کم رها عجیب بود!اخه می گفت شنای پروانه آسون ترین شناست وکرال سینه سخت ترین شنا   درست بر عکس منو همه شناگرا.باز یه خاطره اکشن دیگه::گفت نزدیک بود تو آب غرق شه و معلم شنا اومد نجاتش داد

خالم از پیش ما رفته بود.از پدر بزرگش گفت و اینکه چند تا گربه داره      بعدشم گفت که چشاش شبیه گربه ست برای همین خیلی گربه رو دوست داره         چند ثانیه مستقیم تو چشاش نگاه کردم راست می گفت   خیلی چشاش شبیه گربه بود

بعدش گفت: ولی یه بار یه گربه محکم دشتشو پنجول زد و ...................یه خاطره اکشن دیگه

اونروز رها هر چی خاطره تعریف کرد اکشن بود شبیه فیلم اره

چونش خورد به اوپن...........تو مدرسه ۶ نفر از روش رد شدن و ..............

بهش گفتم رها

گفت : بله

گفتم یه شاعر میگه

نبسته ام به کس دل

  نبسته کس به من دل

    چو تخته پاره بر موج

     رها رها رها من

فقط نگاهم میکرد و میخندید

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


کافه__ با حسین پناهی و من

 

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم

                   دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم

                                  قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم

                                        عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم

                                                    کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم

                                                                 سلام را دوست دارم ولی از زبانم میترسم

من میترسم پس هستم

 

 این چنین میگذرد روز و روزگار من

                                         من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |