تبليغاتX
مجال اندیشه و روزمرگی

          امبرتو    د

امبرتود یک فیلمنامه ی نمونه ای از چزاوه زاوانتی و یک فیلم نمونهای از جنبش نئورالیسم است،هر چند این که این جمله ابدا خاص بودن این فیلم را (حتی در میان فیلم های نئورالیستی)خدشه دار نمی کند.زاوانتی در این فیلم چنان آشکارا از سنت های مرسوم فیلنامه نویسی کلاسیک هالوود فاصله می گیردکه قابل تصور نیست.فیلم در باره ی پیر مردی است و یک سگ(و شاید یک مستخدم)،همین.تقریبا داستانی به معنای متعارفش در کار نیست و هنر زاوانتی و دسیکا بیشتر به چشم می آورد.تمام فیلم تشکیل شده از جزیئات زندگی آن پیرمرد مستاصل و تنها،و فیلم بدون استفاده از جذلبیت های مرسوم فیلم های دیگر_رمانس های عشقی،کشمکش های فیزیکی،تعلیق،وغیره_صرفا به کمک هیمن جزئیات جلو می رود.البته تعلیق های فراوانی در فیلم است،منتها نه به معنای سنتی آن،بلکه این حا تعلیق فقط بر سر آن است که آیا سگ پیرمرد را پیدا می شود؟آیا سرانجام مهمان های صاحب خانه می روند؟آیا پیرمرد سرانجام گدایی خواهد کرد؟

فیلم موفق می شود که انتظار های متفاوتید را در تماشاگر بر انگیزد، و اگر کسی خودش را با این نوع سینما کوک کند می تواند به اندازه ی فیلم های سرگرم کننده ی معمولی ،و حتی بیشتر از آنها از فیلم لذت ببرد.

فیلمنامه بی شک با نگاهی ایدئولوژیک نوشته شده،روابط آدم ها خشک و رسمی است و خوشبختی و خوش گذرانی قشر های مرفه تر به سخره گرفته شده.با این حال آنچه فیلم را از افتادن در ورطه ی بیانیه سازی نجات می دهد،جزیئات است.فیلم عملا از این نظر از نمونه های دیگر جنبش نئورالیم جلوتر میرود و کشمکش های دراماتیک را به حداقل می رساند.در نتیجه برخی صحنهد ها _ زیبا ترین صحنه های فیلم_صرفا بر خود متکی هستند: مثلا صحنه ای که ماریا_مستخدمه خانه _صبح از خواب بلند می شود ، به آشپزخانه می شود،قهوه درست می کند و بعد تنها می نشیند و بازیگوشانه پایش را به طرف در قفسه ی ظرف هها دراز می کند تا در را ببندد.صحنه ای که آدم می توانددر یک فیلم آوانگارد متاخر تر سراغ بگیرد.

فیلم بسار تلخ است،همانطور که از یک فیلم نئورالیسمی ناب می توان انتظار داشت.اما پایان فیلم تمام در ها را نمی بندد.اینجا نیز چون دزد دوچرخه کوسویی از امید_پیوند دوباره ی پیرمرد و سگش _به چشم می خورد.

امبرتود اکنون،بعد از نیم قرن همچنان تماشایی است، حتی جدا از اهمیت تاریخ سینمایی اش.هنوز هم می توان آنرا تماشا کرد و تحت تاثیر جزیئات وقایع و روابط قرار گرفت]یا در واقع عدم رابط[ میان آدم ها قرار گرفت.

و این بیش از هر چیز مدیون نوع فیلم(نئورالیسم) و فیلمنامه آن است.

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


      

  ما فیلم های کوبریک را تماشا می کنیم ،ماجراها تمام می شوند اما معنای کلی آن برای ما دو پهلو و مبهم باقی می ماند.بر عهده ی ماست ک در باره  ی فیلم ها فکر کنیم،بر این اساس نظام ارزشی و تجربه  ی خود تفسیرشان می کنیم ، و سپس نتیجه بگیریم.این خصلت آثار هنری است-آنها شما را در مورد خود و دیگران به فکر وا می دارند.جالب است که میتوانید سالها بعد با نظامهای ارزشی متفاوت و با تجربه ی بیشتر و با تجربه ی بیشتر ،به سراغ آثار کوبریک بروید و نتایجی دیگر بگیرید.

 

 

 

 

       کوبریک برای ما چه پیامی دارد؟انسان با محیط خود در تضاد دایمی است.این محیط می تواند محیط سیاسی یا اجتماعی یا متشکل از همنوعان او باشد.خیلی اوقات این تضاد درون خود اوست.در بوسه قاتل ،لولیتا و چشمان باز بسته(چشمان کاملا بسته)،شخصیت ها در جست و جوی عشقند .شخصیت های قتل و بری لیندن به دنبال پولند(در حکم جایگزینی برای عشق؟.)در پرتقال کوکی ،راهای افتخار ون اسپارتاکوس آزادی جسمی و ذهنی جسته می شود،اما جامعه صلُب تر از آن است که آنها را مجاز بداند.در دکتر استرنج لاو،2001،درخشش و غلاف تمام فلزی آدمهای محیط زندگی را نمی پسندند و در صدد تغییر آن هستند،ولی محیط است که آن ها را تغییر می دهد.در فیلم 2001 ،در پایان بومن به (ستاره ی کوچک)فیلم تبدیل می شود.

       کوبریک در کار خود از ترفند های سبک شناختی بسیار معدودی استفاده کرد.خیلی ساده،بهترین مکان را برای دوربین انتخاب می کرد و فیلم می گرفت.گاهی که می خواست پا فراتر گذارد،بهضی ایده های بصری را بر خود روا می داشت.صحنه ی گذرگاه در 2001 را همه به یاد دارید.آن جا بومن در فضا سفر می کند و مکان های غریب و شگفت آوری را میبیند.از درون دالانی از نور عبور می کند.این عبور از درون دالان ها در سراسر دوران فیلم سازی کوبریک رخ می دهد ،چه زمانی که سرهنگ دکس از توی سنگرهای راه افتخار می گذرد،یا هنگامی که دنی در پایان درخشش در خماخم هزار تو می دود.

       نمای دالان اغلب  با حرکت دوربین به عقب گرفته می شود،به این صورت که دوربین در جلوی شخصیت در حال حرکت عقب عقب می رود و به او نگاه می کند.معمولا دوربین رو به پائین است،سربالا به شخصیت نگاه می کندتا به وی قدرت بیشتری ببخشد.کوبریک این روش به عقب کشیدن دوربین را در همان اولین فیلمش استفاده کرد:مستندی کوتاه به نام روز مبارز(1950)

      کوبریک از همان دوران جوانی از احساس دوربین دست هایش لذت می برد،و کارگردانی هم برایش به این معنا نبود که خود را از دست گرفتن دوربین منع کند.مثل یک بچه که اسباب بازی تازه ای گیر آورده ،همیشه یک دوربین فیلم برداری کوچک دست می گرفت ،این سو و آن سو می دوید و ازبازیگر ها که مشغول کار خودشان بودند فیلم می گرفت .این گاهی به فیلم جنبه ی مستند می داد.اغلب برای ایجاد احساس بی واسطگی با فیلم ،خود هم با یک دوربین روی دست می گرفت ،مثل صحنه ی نزاع تن به تن در بری لندن.

       برای کاهش تعداد نورهای صحنه و آسودگی خیال (فیلم ها اغلب با منابع مختلف نور در صحنه هایی با تجهیزات کامل ساخته می شوند)،کوبریک اصرار داشت فقط از منبع نور اصلی استفاده کند.در قتل آدم ها در دایره ای دور یک چراغ با منبع نور جکع می شوند.در دکتر استرنج لاو  مرکین مافلی و اعضای دولت در اتاق جنگ،زیر یک نور سقفی بسیار بزرگ گرد می نشینند.

 

                                                  ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |