تبليغاتX
مجال اندیشه و روزمرگی

 

 

مشت میکوبم بردر پنجه میسایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام ازهمه چیز

بگذاریدهواری بزنم هان با شما هستم این درهارابازکنید

من به دنبال فضائی میگردم لب بامی سرکوهی

که درآنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد  چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی میاید با من فریاد کند

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


کافه ــــــــ با فروغ فرخزاد

گاهی اوقات فکر می کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است اما ادم تنها در برابر همین قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند.یک مسئله ایست که هیچ کاریش نمی شود کرد.حتی نمیشود برای از میان بردنش مبارزه کرد.فایده ای ندارد.باید باشد.خیلی هم خوبست.

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


کافه__ با حسین پناهی و من

 

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم

                   دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم

                                  قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم

                                        عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم

                                                    کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم

                                                                 سلام را دوست دارم ولی از زبانم میترسم

من میترسم پس هستم

 

 این چنین میگذرد روز و روزگار من

                                         من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


کافه ـــــ   با شمس تبریزی

ایام را مبارک باد از شما

مبارک شمایید

ایام می آید تا به شما مبارک شود

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


کافه - با استاد

هر بار بعد از غروب قطعه ی پنج ضربی و قبل از طلوع دیلمان و آواز ، بعد از آن که کلام سعدی را با رسا ترین صدا شنیدم

نمی دانم  در باز گشت ساز ها

                                       دل را باید به شور بی بدیل  کمانچه دارد

                                       و یا به دلبری و عشوه گری عود سپرد

             ای بر در سرایت

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


کافه - با سوسن شریعتی

در حاشیه عكسی كه یك مرد نپالی را در حال جمع‌آوری عسل در ارتفاع به تصویر می‌كشد

به خاطر یك مشت عسل، رودرروی زنبورها!

 

تكنیك‌های باستانی شكارچیان در هیمالیا برای جمع‌آوری عسل از كندوهای بزرگ‌ترین زنبور جهان، Apis laboriosa، در نقاشی‌های روی دیواره غار كه به 12 هزار سال پیش تعلق دارد، به تصویر كشیده شده است. شكارچیان عسل از نردبان‌های خیزرانی تا ارتفاع بیش از 30 متر بالا می‌روند تا از یك شان بزرگ عسل كه این زنبور زیر لبه پیش‌آمده صخره‌ها می‌سازد، عسل جمع كنند.

از آنجا كه كندوی این زنبورها فقط از یك شان تشكیل می‌شود، دسترسی به مقادیر زیاد عسل برای شكارچیان انسانی متجاوز نسبتا آسان می‌شود. از آنجا كه معلوم شده پرورش تجاری این زنبورها در كندوهای جعبه‌ای غیرممكن است، بعید است كه این روش‌های افسانه‌ای شكار عسل در آینده با تغییر چندانی همراه باشد.

سوسن شریعتی :بیایید واقع بین باشیم. ناممكن را بخواهیم!
چه گه وارا
مگر می‌شود هم واقع بین بود و هم ناممكن را خواست؟ این دو، همیشه در برابر هم صف كشیده‌اند: واقعیت از این سو و ناممكن از سوی دیگر. واقعیت‌گرا به دنبال امر شدنی است، با كمترین خطر و بیشترین شانس موفقیت. محاسبه سود و زیان، ارزیابی عقلانی امكان و اقتدار خود و دست آخر محدود ماندن به موجود از مشخصات اصلی واقع گراست. آدم واقع‌گرا را جان به جان كنی امكان ندارد بابت یك ذره عسل این همه تعلیق میان زمین و آسمان را بپذیرد و این همه زنبور آماده نیش‌زدن را نادیده بگیرد. كارد می‌زند به شكمش و افسار هوس‌های پر دردسر را می‌بندد. در همان پایین می‌پلكد و با هرچه پیدا كند شكمش را پرخواهد ساخت .

گیاهی از این بر، میوه‌ای از آن بر، شكاری و... دلخوش به اینكه هنوز زنده است گیرم بی‌شهد شیرین ِ چیزی دیگر، جوری دیگر.آدم واقع گرا عطای آن شیرینی را به لقایش می‌بخشد. به اندك بسنده می‌كند و احتمالاً از همان پایین، شروع می‌كند به خندیدن به ریش این احمقی كه زمین و آسمان را به هم دوخته، زندگی‌اش را بازیچه قرار داده برای بدست آوردن ناممكنی كه اصلاً بدست آوردنش معلوم نیست:

- عسل را برای چه می‌خواهی؟برای خوردن؟ قبل از خوردن، مرده‌ای! آدم بی‌عقل. اگر بند پاره شود؟ اگر زنبورها بر سرت بریزند؟ اگر...
-اصلاً گیرم به عسل رسیدی و خوردی . خوب كه چی؟چه فرقی كرد؟ یك كم شیرین‌تر، كمی‌متفاوت‌تر. به این همه ریسك می‌ارزید؟همین علف و سبزی و میوه وگوشت موجود چه بدی داشت؟
-اگر افتادی پایین و بر سر ما آوار شدی چی؟ ما چه گناهی كردیم؟با بالا رفتنت جان مایی كه این پایین ایستاده‌ایم را هم به خطر انداخته‌ای.

اما آدم خیالاتی و شكمو به این حرف‌ها گوش نمی‌كند. ناممكن را می‌خواهد و مجبور است به پذیرش ریسك. دو راه برایش می‌ماند یا چشم بپوشد از عسل - با حسرتی – و منتظر شرایط مساعد و امكانات و مثلاً رشد تكنولوژی در سرزمین خود بماند یا اینكه برای به‌دست آوردنش به دنبال خلق تكنولوژی جدید با امكانات موجود باشد.

 

آن كندوی نشسته بر ارتفاع، منشاء فعال شدن تخیل ِ این مانده بر زمین است. آن كندو ساخته ذهن او نیست، نه توهم است، نه سراب، فقط كمی‌دور است و رسیدن به آن كمی‌سخت. می‌بینی كه این آدم خیالاتی اما واقع بین،خیلی هم بی‌گدار به آب نزده است. هم حساب ارتفاع را كرده و هم حساب زنبورها را. برخلاف تصور واقع‌گرایان، با واقع‌بینی تمام از همه امكانات موجود استفاده كرده است منتهی بر خلاف آنان، برای صعود.

كندوها همین جایند گیرم دور . یك جو تخیل، كمی‌ جسارت كافی است تا بشوند در دسترس. و حالا آن طفلكی‌ها در آن پایین مانده‌اند بی‌عسل و این یكی دو قدم دیگر مانده تا بچشد شهد شیرین‌اش را. از ارتفاع نترسیم. این نپالیِ گرسنه همین را می‌خواهد بگوید.

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


کافه - با رضا کیانیان

 

رضا كیانیان: پیشاپیش معذرت می‌خواهم. چون من عاشق و شیفته فیلم‌های تخیلی، كارتون خنده‌دار، ترسناك، بزن‌بزن، پلیسی و عاشقانه هستم. خیلی زیاد قصه و ماجرا دوست دارم.

دوست دارم وقتی فیلم می‌بینم، فیلم مرا ببرد به هر جا كه می‌خواهد. پیش از شروع فیلم اختیارم را به فیلم سپرده‌ام. دوست ندارم همزمان با تماشا فكر كنم. اما به هرحال روشنفكرم. روشنفكری‌ام را می‌گذارم بعد از تماشا. بعد از تماشا فكر می‌كنم. تحسین‌ها و خرده‌گیری‌هایم همیشه بعد از فیلم به سراغم می‌آیند. چه بهتر!

فیلم زیاد دیده‌ام. از زمان سینمای صامت دیده‌ام تا امروز. باز هم خواهم دید.

پدرم تماشاگر حرفه‌ای سینما بود. پسرم هم تماشاگر حرفه‌ای سینماست. خیلی دوست دارم فیلم را به همراه كس دیگری ببینم. در كودكی با پدرم می‌دیدم. در نوجوانی با برادرم. در جوانی با دوستانم. بعد از ازدواج با همسرم و سال‌هاست كه با پسرم می‌بینم.

با هایده – همسرم – زیاد هم‌سلیقه نیستم. او فیلم‌های روشنفكرانه دوست دارد. البته من طبق وظیفه فیلم‌های روشنفكرانه هم می‌بینم. چون باید در میان دوستان روشنفكرم جوابگو باشم. باید بدانم در دنیای سینما چه اتفاقاتی افتاده. باید از پیشروان حرفه‌ام خبردار باشم. اما با علی- پسرم- فیلم‌های مورد علاقه‌ام را می‌بینم.

البته چند سالی است او فیلم‌هایی می‌بیند كه من علاقه‌ای به آنها ندارم. مثل سری فیلم‌های saw. راستش را بگویم قبلا این فیلم‌ها را می‌دیدم ولی چند سالی است دیگر دوستشان ندارم. چون پر از خون و دل و روده‌اند. به نظر من كثیفند. فیلم‌هایی از كودكی به یادم مانده‌اند. مثل همه میكی‌ماوس‌ها كه آن موقع بهشان می‌گفتیم: موسی‌قلمی یعنی مضحك قلمی كه ترجمه كارتون یا انیمیشن بود.

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع


کافه - با بهاره رهنما

به یادداشت های این چنینی به شدت علاقه مندم.

این چند مروری کوتاه بر دقایق زندگیست. لحظه فرزند بودن و مادر.لحظه مادر شدن و فرزند.لحظه مادر بزرگ شدن و ...

رهنما ایتقدر زیبا از گذر زمان گفت که من همه چیز را یادم رفت !

چقدر فهم لازم است تا بفهمیم زندگی چیست؟

 

 

بهاره رهنما:

دوباره و بعد از گذشت سال‌ها از نوجوانی‌ام «گل‌های آفتابگردان» را دیدم با بازی سوفیا لورن و مارچلو ماسترویانی. همان اول فیلم به این فكر كردم كه 34سالگی سنی است كه باعث می‌شود فیلم را با دقت بیشتری حداقل برای كار خودم (بازیگری) دنبال كنم و روی نقاط تكنیكی فیلم بیشتر دقیق شوم. فیلم دوبله بود و دیالوگ‌ها چنان بجا و دقیق ترجمه شده بودند و صداهای جاودانی دوبلورهای 30 سال پیش (كه به گمانم از آن دوره‌هایی بود كه دیگر تكرار نشد) همچنان برایم جذاب و دوست داشتنی بود. اما فكر كردم كه دیگر مثل دفعه قبل كه در 16 سالگی و روی نوار بتامكس و VHS (یادم نیست كدامشان) فیلم را دیدم و دو روز تب كردم و با چشم‌های سرخ شده ماندم در خانه و مدرسه نرفتم، دیگر از این اتفاق‌ها خبری نیست.

 

بعد از دیدن فیلم، مادرم، به خاطر این كه من شعور كنترل احساساتم را ندارم یك هفته ویدیو را جمع كرد و در كمد گذاشت. دیگر برادر و خواهرم هم ایران نبودند كه برای فیلم دیدن به دادم برسند. خلاصه فكر كرده بودم با قلب آرام‌تری فیلم را می‌بینم. البته همین‌جا این نكته را هم اضافه كنم كه گمراه نشوید و فكر كنید من از آن نوجوان‌هایی بودم كه سرم همه‌اش در كتاب و فیلم باشد، نه، این‌قدر هم سربه‌راه نبودم اما آخر دیدن بعضی فیلم‌ها مزه خودش را داشت و «گل‌های آفتابگردان» از همان فیلم‌ها بود. مثل «زنبق دره»، «پرنده‌خارزار»، «صبحانه در تیفانی»، «بانوی زیبای من»، «برخورد كوتاه» و «كازابلانكا»ی محبوب من. این بار هم فهمیدم كه آدم غیرقابل كنترلی هستم. 

ادامه مقاله در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع


کافه - با حاتمی کیا

چند خط از گفته های ابراهیم حاتمی کیا پیرامون موسیقی متن آژانس شیشه ای

به یاد ندارم،مجید تلفنی خبر داد یا حضوری،که موسیقی این فیلم بسیار دشوار است ، به او گفتم که اگر جز این بود به سراغ مجید انتظامی نمی آمدم!

شاید آن لحظه متوجه عمق سخن او نبودم ، ولی هنگامی که از نزدیک شاهد شکل گیری موسیقی شدم و بارها دگرگونیهای اساسی یک قطعه از موسیقی را دیدم ،بر مظلومیت و حقانیت مجید پی بردم.

آژانس شیشه ای فیلم شخصیت بود و همه چیز در چهره ی آدم ها تصویر می شد.تا اینجا کار مشکلی وجود ندارد و چه بسا برای آهنگساز بهترین موقعیت باشد.ولی اگر فیلم موضعی در برابر شخسیت ها نداشته باشد و لحن بی طرفانه ای به خود بگیرد.آن وقت تکلیف موسیقی چه خواهد شد؟موسیقی نیازمند رنگ بندی و ایجاد حسی سمپاتیک نسبت به شخصیتی در برابر شخصیتی دیگر است، و آژانس شیشه ای مانع این رنگ بندی بود.

خمیره ی این فیلم بر مبنای تناقص بود و این کار آهنگساز را بسیار بسیار دشوار می کرد.

و صد البته که مجید انتظامی موفق شد.

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


 کافه - با آلفرد هیچکاک

      هیچکاک بسیاری از فیلم های خود را با حضور چند ثانیه ای خود امضا کرد.حضوری که کم کم عادت تماشاگران فیلم های هیچکاک شد و آنها همواره منتظر حضور کوتاه و جالب هیچکاک در فیلم بودند.

متن زیر فیلم هایی است که هیچکاک کارگردانی و بازیگری آنها را بر عهده داشته است.نام فیلم به همراه سال ساخت و نقش گذری هیچکاک

 

آلفرد هیچکاک

 

هیچکاک همیشه می گفت نقش های کوتاه او در ابتدای تا اندازه ای برای تفریح بود ولی بعد تبدیل به خرافات شد.بعد هم دیگر او هر چه زود تر به انتظار طرفدارانی که منتظرش بودند پایان می داد .

مستاجر 1926:

در این فیلم هیچکاک دو بار ظاهر می شود.با اول در اطاق اخبار نشسته-هیچکاک می گوید آن ها احتیاج به کسی داشتند که فضای خالی را پر کند .کمی بعد  هنگامی که آیور ناولو گیر می افتد او را می بینیم که کلاهی بر سر دارد و به نرده ها تکیه داده.

حق السکوت  1929

هیچکاک سوار بر قطار زیرزمینی سعی در خواندن کتابی دارد و پسر کوچکی برایش مزاحمت ایجاد می کند.به شیوه ی دبیلو .سی.فیلدز(طرح دست و کمدین نامدار برلدوی و سینمای کلاسیک)

جنایت 1930

عابر پیاده در خیابان

39 پله 1935

عابر پیاده در خیابان

جوان و بی گناه 1937

بیرون دادگاه هیچکاک عکاس خبری بسیار بزرگی است که دوربین کوچکی در دست دارد.

خانم نا پدید می شود 1938

درست در آخر فیلم هیچکاک در ایستگاه قطاری در لندن دیده می شود.خیلی مشخص نیست.

ربکا 1940

در حالی که جرج سندرز داخل باجه تلفن دارد تلفن می کند هیچکاک از آنجا عبور می کند ولی صورتش پوشیده است.پس این چندان هم یک نقش هنری به حساب نمی آید.

خبرنگار خارجی 1940

درست پیش از اینکه جونز با ون میر ملاقات کند هیچکاک در خیابان مشغول روزنامه خواندن است.

خرابکار 1942

ظاهرا هیچکاک داخل کیوسک روزنامه فروشی است .زیاد واضح نیست.من که ندیدمش!!

سایه ی یک شک1943

هیچکاک در قطار در حال بازی پوکر است و فول می آورد .چهره اش را نمی بینیم.

قایق نجات1944

وقتی ویلیام بندیکس روزنامه می خواند عکس هیچکاک در یک آگهی تبلیغاتی قبل و بعد از استفاده از یک داروی کاهش وزن دیده می شود.

طلسم شده 1945

هیچکاک در حال خارج شدن از آسانسور مملو از جمعیت دیده می شود.

بدنام 1946

هیچکاک در مهمانی دارد شراب می نوشد.

پرونده ی پارادین1947

هیچکاک در حالی که ایستگاه قطار را ترک می کند و جهبه ی ویولن سلی در دست دارد دیده می شود.

طناب1948

نقاشی معروف نیم رخ هیچکاک به صورت نئمن چشمک زنی در پس زمینه دیده می شود.

در برج جدی1949

او داخل خانه ی فرماندار و روی پله های خانه فرماندار دیده می شود.

وحشت صحنه1950

وقتی جیمز وایمن در خیابان در حال راه رفتن است و تمرین لهجه به جای دوریس است هیچکاک از کنارش رد می شود و به عقب نگاه کرده و از رفتار غیر عادی او متعجب است.

بیگانگان در قطار 1951

هیچکاک در حال سوار شدن در قطار در حالی که ویولن سلی در دست دارد.

اعتراف می کنم1953

درست در شروع فیلم هیچکاک را میبینیم که درخیابان از بالای راه پله ای بلند در حال عبور است.

حرف م را نشانه مرگ بگیر1954

هیچکاک یکی از افرادی است که در عکس گرد هم آیی مجدد کلاس دیده می شود.

 

 

پنجره عقبی1954

هیچکاک در حال کوک کردن ساعتی در آپارتمان موسیقی دان دیده می شود.

دستگیری یک دزد1955

هیچکاک در اتوبوس کنار کری گرانت.

دردسرهای هری1955

هیچکاک در نمایشگاه هنری در فضای باز دیده می شود.

مردی که زیاد می دانست1956

در بازار مراکش هیچکاک در حال تماشای آکروبات است(گرچه باید او را در پرده ی عریض ببینید تا قادر به تشخیص باشید)

مرد عوضی1956

هیچکاک در یک رستوران کوچک است.

سرگیجه1958

هیچکاک کنار در ورودی کارگاه کشتی سازی قدم می زند در حالی که جعبه شیپوری را حمل می کند.به طور قطع برای مردی با آن شکم پیاده روی می کند.

شمال به شمال غربی1959(در ایران قبل از انقلاب تعقیب خطرناک.ایران بعد از انقلاب شمال از شمال غربی.در حالی که به نظر می رسد صحیح ترین اسم شمال با نورث وست باشد.(کتاب درک فیلم )

بلافاصله بعد از عنوان بندی هیچکاک می دود تا به اتوبوس برسد ولی در اتوبوس روی صورتش بسته می شود.

روانی1960

هیچکاک با هیبتی عجیب و غریب بیرون بنگاه معملات ملکی ایستاده و کلاهی به حجم یک بشکه روی سر دارد.

پرندگان1963

در اول فیلم هیچکاک با دو سگ اسکاتلندی در حال ترک مغازه ی جانور فروشی است.

مارنی1964

هیچکاک در حال ترک اطاقی در هتل دیده می شود.

پرده ی پاره1966

وقتی آرم برنامه ی تلویزیونی هیچکاک پخش می شود او در لابی هتل با بچه ای روی زانویش دیده می شود.

توپاز1969

در فرودگاه هیچکاک روی صندلی چرخ دار است و پرستاری از او مراقبت می کند.هیچکاک بلند می شود تا با کسی دست دهد.

جنون1972

هیچکاک کلاه بولر(نوعی شاپو(!) که قسمت بالایی آن مدور است)بر سر دارد و در داخل جمعیت غرق تماشای جسد است.

توطئه خانوادگی1976

هیچکاک به صورت ضد نور پشت در اداره ی آمار دیده می شود.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |