تبليغاتX
مجال اندیشه و روزمرگی
+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
 همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان 

 من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
 تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
 بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان 
 هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت
 به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
 که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


 

 

از گذر زمان میترسم

 

خیلی زیاد

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


کافه__ با حسین پناهی و من

 

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم

                   دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم

                                  قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم

                                        عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم

                                                    کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم

                                                                 سلام را دوست دارم ولی از زبانم میترسم

من میترسم پس هستم

 

 این چنین میگذرد روز و روزگار من

                                         من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین ***اگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمیرود ***هر چند بسته دهر کمر بر هلاک من


چه بگویم؟

در روزگاری زندگی می کنم که گویا اختلاف زیادی با روزگاری دارد که فریدون مشیری این دو بیت را سرود

در روزگاری که حرف های اینچنینی برای هم سالان من چیزی جز یک جک مسخره و صد البته بی نمک نیست

در روزگاری که چیز محترمی باقی نمانده که دلت برای آن بنالد

کسی نیست بگوید آقای مشیری معنای واژه ها را عوض کرده اند

حرف تازه ای بزن

امروز نه کسی بدین سان محترم است که دلت را خانه ی غم زیبای او کنی

و نه اصلا رنج و عشق پاک که برگ برنده تو است در این روزگار ارزش تلقی می شود.

آقای مشیری حرف تازه ای بزن

آقای مشیری

چقدر متفاوت است میان آنچه تو دیدی در روزگار خویش و سرودی و آنچه من میبینم

نیستی تا ببینی تفسیر جدید واژه ها را

در روزگاری که نه کسی عتاب یار پریچهره می کشد و نه کسی در غم رویی گرفتار است

و نه اصلا کجاست یار پریچهره ، که یک کرشمه اش تلافی صد بلا بکند

و کجاست ماه مجلس ، که باد شبگیری خبر دهد از خلقی که در غم رویش گرفتارانند.

اینجا جایی نیست تا آسمان را گواه به سوز دل خود بگیری و سر به کوه و بیابان بزاری

و چقدر با انگشت حماقت نشان داده شوی اگر

شب ، همه شب دور از نگار مانند شمع بسوزی و اشک ریزی

این حرف ها را روزگار ما در خود بلعید

چقدر زیبا بود زمانی که شب را به پاس صحبت دیرین گواه شب زنده داری خود می گرفتی

تو چقدر راحت می گفتی با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

و من چقدر راحت می گویم با چه کس؟

با چه کسی از درد اشتیاق بگویم که شاید وفا کند بشتابد به یاریم؟

با چه کس بگویم که نخندد بر حرفه هایم که حرف های توست

این جا دگر آنجا نیست

حرف تازه ای بزن

حرف نازه ای بزن

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

 


 این چند خط چیست....... نمی دانم

ولی می دانم که از زبان غیر معصوم چنین ستایشی را پیرامون مقام حضرت زهرا ندیدم.

شریعتی با این چند خط(و صد البته با مقدمه هایی که در کتاب آورده ) ذهن مخاطب را به یک سو سوق می دهد و آن این است حضرت زهرا به این دلیل قابل احترام است که فاطمه است.

شخصیت حقیقی نه شخصیت حقوقی.

اگر برای ما حضرت زهرا فقط به این دلیل محترم باشد که همسر علی (ع) است یا مادر چنین فرزندانی است باید بگویم در این صورت ما تمام حضرت زهرا را نادیده گرفتیم و به نوعی منکر مقام خود حضرت شده ایم.

مقام حضرت فاطمه در این است که فاطمه است .

مگر فاطمه کیست؟

گویا این سوال دکتر است از ماست           فاطمه کیست که مقامش از مقام دختر پیامبر بالاتر است.

گر چه این سوال مبدا شناخت مقام حضرت زهراست ولی مقصدش پیداست فاطمه فاطمه است.

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


ساده مثل زندگی

          وقتی از مدرسه با مادرم به خانه بر میگشتیم، به مادرم گفتم خبر خوشی برایم نداری.مادرم گفت :البته که دارم.من خوشحال شدم.فاصله ی بین مدرسه ام تا خانه ام زیاد نبود.وقتی به خانه رسیدیم من گفتم پس آن خبر خوش چیست؟مادرم گفت شب به تو نشان می دهم.وقتی که شب شد من که دیگر خیلی خسته بودم می خواستم بخوابم، اما مادرم گفت بذار بهت نشان بدهم.وقتی آن را به من نشان داد خوابم پرید.آن برایم چند تا ماهی خریده بود.من آنشب از خوشحالی خوابم نبرد.
پایان(با تاکید نویسنده)

 

به همین سادگی(با ارفاق ۶ خط)

این داستانیست که دختری که از زمان یادگیری خواندن و نوشتنش  فقط یک سال گذشته  نوشته است.چند خطی که شاید همبازی او در محیطی بودند که کسی حرف های ساده ی او را  در پیچیدگی شعورشان نمی فهمید .

           دلم می خواست بیشتر (خیلی بیشتر) از این ها می نوشتم ولی مطمئنم حرف های من دفاعی ضعیف در برابر زیبایی زندگی است.

    بایدی در این چند خط نیست     فقط آنچه هست که باید باشد.

اوج هنر در درک سادگی ست.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |