تبليغاتX
مجال اندیشه و روزمرگی
۱)آقای ح و خانم ف اینو بدونید تنها کسانی هستید که من هیچ وقت از آشنایی با شما پشیمون نمیشم.......محترمید واسم.......

۲) به یه نفر خوش آمدید گفتم که حدیثش مفصله......

دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم        نه عجب که ماه رویان بکنند بی وفایی

۳)تقریبا همه ی کسانی که منو درک کردند و پیش اونا خودم بودم بهم میگن بد شدم

۴)آقای ر بهم میگه عاشق شدنت هم به ادمیزاد نرفته.........اخه کتاب فروشی هم........یکی بهش بگه تموم شد خدا رو شکر (دومین شکلک)

۵) به سرعت باد عوض میشم و ....

سیر تغییراته من که از سفر ۳ سال پیش شروع شده هنوز تموم نشده....فکر کنم اخرشه....کم کم دارم به ثبات میرسم

۶) یکی بیاد بهم بگه من سوپرمن نیستم که همه رو بخوام نجات بدم و به همه کمک کنم

۷)همه نا امیدن.....چراشو نمیدونم.....ولی فضای یاس تو همه هست.....من امیدوارم

۸)انتظارم از دیگران کم شده.....دیگه کمتر از دیگران و حرفاشون ناراحت میشم....کمتر میشکنم......ولی بده...چون لطیف نیستم دیگه

۹)

من این روزها رو میسازم

همون طوری که میخوامش

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


وقتی با حسین داشتم تو خیابون فرهنگ قدم میزدم ، حسین مثل همیشه گفت نشستنو ترجیح میده و من گفتم فقط وقتی میای ساری این فرصت هست که من در کنار کسی که دوستمه قدم بزنم و ........

این حس و یه بار وقتی حدود یک هفته دنبال کسی میگشتم که فیلم درباره ی الی و ببینم تجربه کردم

امشبم تو فکرم..........تماشای درخت ها تو زمستون..........امسال هم تنهام؟؟؟

خدا رو شکر که هرکسی به خلوتم راه نداره

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


یعنی موهامو کوتاهه کوتاهه کوتاهه کوتاه کردم

همون کچل

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


چند روز پیش اتفاقی با رها آشنا شدم.رفته بودم محل کار خالم که بهش سر بزنم رها هم اونجا بود.خیلی خوشحالم که رها و دیدم.وقتی اومد به خالم  گفت:میدونی الان چی شد؟؟داشتم میومدم اینجا نزدیک بود ماشین منو بزنه

همچین با آب و تاب تعریف کرد که بیا و ببین

من رو صندلی سمت راست خالم نشسته بودم و رها رو صندلی سمت چپ.از اتفاقات اکشن چند وقت پیش می گفت که نیشا خورد به سوگل بعد سوگل هم خورد به رهاو رها افتاد.موهاشو نشون خالم داد،خالم بهش گفت:موهاتو کوتاه کردی؟و بحث رفت رو موهای رها

رها هشت سالش بود ولی تو کلاس اول درس میخوند امیدوارم شما هم مثل من اشتباه نکرده باشد اخه رها یه سال دیر به مدرسه نرفت بلکه یه سال زود به دنیا اومد اینو خودش بهم گفت

کم کم منو رها هم کلام شدیم.بحث ما به یه نقطه ی اشتراک رسید ،،شنا

میگفت براش نفس گیری خیلی سخته،یه کم رها عجیب بود!اخه می گفت شنای پروانه آسون ترین شناست وکرال سینه سخت ترین شنا   درست بر عکس منو همه شناگرا.باز یه خاطره اکشن دیگه::گفت نزدیک بود تو آب غرق شه و معلم شنا اومد نجاتش داد

خالم از پیش ما رفته بود.از پدر بزرگش گفت و اینکه چند تا گربه داره      بعدشم گفت که چشاش شبیه گربه ست برای همین خیلی گربه رو دوست داره         چند ثانیه مستقیم تو چشاش نگاه کردم راست می گفت   خیلی چشاش شبیه گربه بود

بعدش گفت: ولی یه بار یه گربه محکم دشتشو پنجول زد و ...................یه خاطره اکشن دیگه

اونروز رها هر چی خاطره تعریف کرد اکشن بود شبیه فیلم اره

چونش خورد به اوپن...........تو مدرسه ۶ نفر از روش رد شدن و ..............

بهش گفتم رها

گفت : بله

گفتم یه شاعر میگه

نبسته ام به کس دل

  نبسته کس به من دل

    چو تخته پاره بر موج

     رها رها رها من

فقط نگاهم میکرد و میخندید

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


دانشگاه من یه نشریه زد .وقتی داشتن مطالبو جمع می کردن خیلی اتفاقی با مسئولینش هم کلام شدم و قرار شد یه صفحه اش رو بدن به ما ( شورای مرکزی کانون فیلم دانشکده).منم براش شروع کار یه ستون از این نشریه رو پر کردم.این مقاله رو برای نشریه آسمان نوشتم گفتم این جا هم نوشته باشم:

کانون فیلم بالاخره تاسیس شد.

بچه ها کانون هم قراره تو این یک صفحه از این نشریه بی دغدغه از فیلم و سینما و کارگردانی و ... بنویسن.

تو این دو هفته نامه که یک صفحه اش مال ماست که قراره توش از هنر هفتم حرف بزنیم و بگیم این هنر دوست داشتنیه و چقدر میشه ازش لذت برد.فعلا تریبون ما اینجاست

تو این یک صفحه می خوایم از نماهای بی نقص هیچکاک حرف بزنیم.از سکانس آخر فیلم روانی ( که خودم بیشتر از ده بار دیدمش) از فیلم های صمیمی بیلی وایلدر و طنز های دوست داشتنیش.............از اسطوره سینمای صامت تاریخ سینما، کیه که چارلی چاپلین رو نشناسه؟؟!؟؟                       از جان فورد و از تعریفی که از فضای گرم یه خانواده داشت.

از پدر وسترن ،،،،، از سرجیو ائونه که همه فیلماشو دیدیم.....خوب ، بد ، زشت   ،،،    به خاطر یک مشت دلار..............از فیلم های عجیب غریب جارموش..........از سینمای بی سر و ته کیارستمی

از اورسن ولز و شاهکار هاش   از همشهری کین    و یا از دنکیشوت

قراره از خودمون بگیم که چه خاطرات خوبی از این اسطوره ها داریم.تو این یه صفحه از صورت سرد همفری بوگارد می نویسیم ، تو یه عاشقانه ی دوست داشتنی، چقدر کازابلانکا دوست داشتنیه

از سرباز و راوی جنگ وییتنام، از الیور استون       ......          از سه گانه ی با ارزش فورد کاپولا،  سه تا پدر خوانده

از سینمای خودمون    از بهرام بیضایی ، از کمال تبریزی، از فرمان آرا ، از ناصر تقوایی ،از کارگردان مورد علاقه ی خودم ، از ابراهیم حاتمی کیا

              از همه اساتیدی که اسمشونو نیوردم تا این یه ستون یه نشریه نشه !

ما اینجا صمیمی می نویسیم چون سینما دوست داشتنیه. اگر فیلم برای شما هم یک هنر بی انتها و یک دنیا لذته و  اگه بلدید از فیلم دیدن لذت ببرید مطمئنا این صفحه برای شماست


+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


مثل همیشه به علت کم بود وقت ، خیلی تند ، صورتمو اصلاح کردم و بعدش هم آبی به سر و صورتم زدم و رفتم جلوی آینه.

داشتم با حوله صورتمو خشک می کردم که یهو چشمم بهش افتاد.

یک خال موی سفید وسط این همه موی سفید

 

یاد اولین باری افتادم که دیدمش

وقتی برای اولین بار این موی سفیدو دیدم حس عجیبی داشتم.اول فکر کردم دیگه پیر شدمو ...........!!!! ، بعد با خودم فکر کردم شاید بهتره  از بینش ببرم . با خودم فکر میکردم که : چطوره با قیچی کوتاش کنم تا به چشم نمیاد یا وسط بقیه موهام قایمش کنم!

به سختی  تونستم از بقیه موهام جداش کنم و لمسش کنم.یه حس عجیبی داشتم ، یک خال موی سفید رو سر من رشد کرده بود . شایدم یک خال موی سیاه بود که حالا سپید شده

؟

حالا که فکر می کنم میبینم این خال موی سپید چقدر دوست داشتنیه

و چه خاطراتی رو یادم میاره

خاطراتی که فقط خودم میدونم چیه و کسی شریکشون نیست.من خیلی این یه خال موی سپید رو دوست دارم .بیشتر از بقیه موهام



آهی کشید غم زده پیری سپید موی

افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش دید

یک تار مو سیاه

در دیگان مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید

سی سال پیش نیز ، در آیینه دیده بود

یک تا مو سپید

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


 

فیلمی که خودم از یه برگ گرفتم، روی خودم تاثیر گذاشت         

چند دقیقه از یک برگ رو یک شاخه ی  درخت فیلم گرفتم  یه برگ تنها رو یه درخت لخت.

هیچ وقت فکر نمی کردم برگ ها اینقدر دوست داشتنی باشن  و درختان عریان اینقدر زیبا

کارم شده چرخیدن تو خیابونا و خیره شدن به درختا ، درختایی که تو باد تموم دوستای تابستونشونو از دست دادن   دقیقا مثل یه دیوونه ها شدم


وقتی به درختای لخت تو خیابونا نگاه میکنم حس می کنم هشتاد سال سنمه و به معشوقه پیرم خیره شدم  یه حس عجیب

فکر نمیکردم یه روز اینجوری درخت رو دوست داشته باشم

از نفر کناریم می پرسم : نسبت به درختی که روش برگی نیست چه حسی داری؟

تو دلش چی میگه ،نمی دونم  ،  ولی لبش حرفایی می زنه که شعور مختصرم قادر به درکش نیست.

من درخت رو دوست دارم

همین



+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |


دیدن فیلم پنج باعث شد به چه چیز های جدیدی فکر کنم

فکر کنم باید فیلممو به کیارستمی تقدیم کنم

در واقع کیارستمی این جرقه رو تو ذهنم زد که میشه فیلمی ساخت که قابل تعریف کردن نباشه

به معنای واضح تفاوت غزل با مثنوی رو یادم داد .

هر دو زیبا ، هر دو با هنر ، هر دو پر از صنایع ادبی

                                                   ولی یکی داستانی و دیگری ....

فکرم خیلی مشغول بود و امروز یه دوربین معمولی گرفتم و رفتم (برای اولین بار) به سواحل بابلسر تا شروع کنم به آزمایشات جهت ساختن اولین فیلم خودم.فیلمی که مثل یک غزل زیبا باشه و تعریف ناشدنی.

تاخیر دوستم باعث شد به یکی از آروزهام برسم .

            پرسه زدن در جایی که هیچ چیزی ازش نمی دونستم و هیچ کس هم منو نمیشناسه.


با این سطح اطلاعاتی که من از سینما دارم دوربین به دست گرفتن با حماقت فرق چندانی نداره ! ولی وقتی بخوای برای خودت فیلم بسازی خیلی هم مهم نیست که کسی می پسنده یا نه.

داستان فیلم رو برای یکی از دوستام قبلا تعریف کرده بودم.

دوستم گفت که من به فیلم فکر نمی کنم ، فقط به خودم فکر می کنم و درونیات خودم

و من چقدر خوشحال شدم به خاطر این جوابش و اینکه یه فیلم کنش اصلیش خارج از خودشه.!

۳ یا ۴ ساعت در شن های ساحل " میررود"  لولیدم و از چوب ماهی ساحل و برگ فیلم گرفتم.حاصل فرا تر از حد انتظار در اومد.دقایق زیبایی بود وقتی آدیمیزادی نبود تا با دیپلماسیش آزارم بده.ساحل و موج بودن که هیچ چیز از رفتار احمقانه ی امروزی بشر نمی فهمیدن و یا به روی خودشون نمی اوردن

حاصلم شد :  (یه شلوار و کفش و پای شنی )

یه تیکه خیلی کوچیک چوبو انداختم  تو  رودخونه ای نزدیک به دریا و از حرکتش فیلم گرفتم گاهی به علت کمبود عمق لای شن ها گیر می کرد و گاهی با تغییر جهت حرکت آب جهتش تغییر می کرد.اصلا به هیچ چیز فکر نمیکردم وقتی داشتم فیلم می گرفتم ولی وقتی خونه دوباره دیدم    متوجه شدم چقدر نزدیک شده به چیزی که می خوام.جریانی زیبا از دوست داشتنی ترین چیز ها .چوب.آب.شن

اگر فیلمی بود که به ذهنیاتم نزدیک باشه به فکر ساختن این فیلم نمی افتادم ولی فیلمی اینطور که بخوام نیست تا تماشا کنم .مجبور شدم خودم دست به کار شم.

حضور در یک ساحل خلوت خودش برای ایده آل شدن یک روز کافیه  چه برسه به اینکه من تونستم خیلی از چیزهایی که می خوام رو ثبت کنم.

فیلم اینجوری که داره پیش می ره یه فیلم اپیزودی میشه .

و از قصه یک چوب و ساحل شروع میشه.قسمت دیگه ای از فیلم یه درخت و شاید چند شاخه از درخت در یک روز پر بادو نشون می ده.

امروز فرصت خوبی بود تا با صدف ها با ساحل با موج ها با برگ تنها روی یک شاخه بلند خلوتی چند دقیقه ای داشته باشم.

 حاصلش شد ۵۸ دقیقه فیلم

روز خوبی بود. مخصوصا این که چند ساعت با دوستم هم صحبت بودم.

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |