تبليغاتX
مجال اندیشه و روزمرگی - کافه____ وقتی امروز روی صندلی رو به خیابان بنشینی اینگونه میسرایدم ...

 

 

مشت میکوبم بردر پنجه میسایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام ازهمه چیز

بگذاریدهواری بزنم هان با شما هستم این درهارابازکنید

من به دنبال فضائی میگردم لب بامی سرکوهی

که درآنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد  چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی میاید با من فریاد کند

+ نوشته شده در ساعت توسط رضوان زارع |